30 خرداد 97

این تاریخ واسه این برام مهمه که بطور جدی با علی راجع به بچه حرف زدم!

حتی بهش گفتم سه قلو دوست دارم و اونم اعتراف کرد که به بچه فکر می کنه اونم تقریبا هر روز!

دغدغه هاشو گفت که نگران آینده بچه است با این وضع جامعه و منم گفتم اصلی ترین دغدغه وضعیت مالیه.

حتی اسم سومین قل رو بهش گفتم! تا الان یه اشاره کوچولو راجع به اینکه دوست دارم اسم بچه هام چی باشه داشتم.


سمی نوشت: الان که دو روز از صحبت مون گذشته باید اعلام کنم من پشیمون شدم!!! و بهش هم گفتم خخخ


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,دوست دارم

عید 97

عید خیلی شلوغی داشتیم. قبل از عید به علی گفتم که من از بس ماموریت رفتم دلم می خواد فقط یه جا باشم! حتی اگه شمال رفتیم دلم نمی خواد از خونه بزنم بیرون، اما اینطور نشد.

29 اسفند رفتیم سمت شمال، چمخاله ویلا گرفتیم تا چهارم؛ بعد چهارم رفتیم سمت اردبیل و تا نهم اونجا بودیم. بعد رفتیم بانه و برگشتیم همدان و دوباره رفتیم بانه و سیزده بدر همدان بودیم.

سه شنبه و چهارشنبه مرخصی گرفتم و امروز روز اول کاریمه و هنوز نرفتم سرکار :)


شکر خدا امسال سال خوبی از لحاظ مالی، عاطفی، عشقی و کلا هرچی بود.

خدا رو شاکرم که اینهمه نعمت ارزانی من داشته. کارش قدر نعمت هاشو بدونم.


منبع این نوشته : منبع
رفتیم ,رفتیم بانه

عکس خنده

دیشب تولد علیرضا بود خانواده اش اومدن پیشمون، دنبال یه عکس خوب از علی بودم به یه نتیجه وحشتناک رسیدم...

دنبال یه عکس جدید ازش بودم توی فولدرهای عکس جدید هرچی گشتم نتونستم یه عکس که داره از ته دل می خنده پیدا کنم.. برعکس توی دوران دوستی و نامزدی از این عکسها فراوون بود. خیلی ناراحت شدم که توی این چندسال اخیر علی رضا از ته دل نخندیده!! منم همینطور؛ این یعنی ما خوشحال نیستیم...



منبع این نوشته : منبع

دوبی

سایکل میتینگمون امسال تو دوبی بود از 4 تا 7 دیماه

خیلی خوب بود، دوبی ارزش دیدن داره، نمی دونم چرا تا الان فکر می کردم پول دادن به عرب ها گناهه!! اما دیدن این شهر برای یک بار هم که شده خیلی خوبه. پیشنهاد می کنم تو برنامه هاتون بزارید.

سوای برنامه های لوس کمپانی، لذت خرید توی پاساژهای فوق مدرنشو دوست داشتم اما چون های سیزن بود خیلی گرون بود و خبری از تخفیفایی که گفته بودن نبود. منم نتونستم خیلی خرید کنم: یه ساعت جی شاک برای علی که کادو تولدشم حساب شد و حدود 200 دلار شد؛ یه پیراهن ال سی وای کی کی هم براش خریدم، برای بهار از مکس چن تا پیرهن ، از اچ اند ام برای فاطمه یه کیف که به نام خودم تموم شد. برای مامان علی هم یه پلیور ، برای فاطمه که فکر کنم می دمش به مامان یه پیرهن بافت، برای امیر مداد رنگی 50 رنگ و چند تا کش و خورده خرید. همین :)



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,دوبی ,برای فاطمه

حافظه

زبان می خونم اما نه مثل گذشته توی 36 سالگی خیلی چیزا م.ی.گ.و.ز.ه مثل حافظه!

باهوشترین بچه دوران تحصیل الان درگیر به خاطر سپردن چهارتا کلمه است..

گاهی مامان بابا رو نقد میکنم که چرا اون دورانی که باید می خوندم حمایتم نکردن! گاهی هم می گم خوب پول نداشتن! واقعا به این نتیجه رسیدم که: یه موقع حوصله هست پول نیست، یه موقع پول هست حوصله نیست..


منبع این نوشته : منبع